گاهی اوقات به بعضی چیزا فکر میکنم. بعضی وقتا بین و اون بقیه شباهتهایی پیدا میکنم. بعضی وقتا پیامهایی که میتونم بهش بدم میان تو ذهنم. بعضی وقتا هم جاهایی انتظار دارم ببینمش که احتمالش به صفر میل میکنه! همینا باعث میشن از آیندهی روابطم بترسم. اما بعدش یادم میاد که من عبور کردم! من دیگه تصمیمم رو گرفتم و دیگه گول این چیزارو نمیخورم! احتمالا به خاطر نیازهایی که دارم هی یاد اون میوفتم. شاید هم دارم اینجوری خودمو گول میزنم و یه بخشی ازم، هنوز قبول نکرده که گذر کردم!
جالب اینکه وقتی بر میگردم خونه خیلی کمتر میشه این فکرام! این نشون میده احتمالا به خاطر همون نیازهام و یا شاید هم سر رفتن حوصلهام، اونجوری میشم.
هرچی خدا بخواد.
پ ن: دوستان خوابگاهی، دوست هندی رو دست انداختن! گویا اسم واقعیاش هم شان هستش.
حدودای تیر امسال بود که فهمیدم راه حلش اینه که دیگه باهاش درس نداشته باشم. این ترم با اینکه بین دوتا گزینه، درس بهتر رو میتونستم بردارم، اما درس قدیمیتر با استاد خسته کنندهتر رو برداشتم.
واقعا دیگه خسته شده بودم. از اینکه باید عذاب بکشم خسته شده بودم. از اینکه با یه پیام دلم بلرزه خسته شده بودم، از اینکه هر روز و هر هفته با خودم بجنگم ... . ولی توی همون ماه اول تابستون دیدم که نه اوضاع اونقدر هم سخت نیست اگه نبینیش. به قول معروف از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
البته شاید هم دلیل آسودگی خاطرم توی تابستون حضور خانواده بود. به هر حال زمان مشخص میکنه که تصمیمام درست بوده یا نه. ایشالا که بتونم از این شرایط هم گذر کنم.
حتی نمیدونم نوشتن این چیزا درسته یا نه ولی خب هرچی خدا بخواد.
دیروز عصر وقتی داشتم از دانشگاه میرفتم خوابگاه که بسته یه رو بگیرم ، دیدم از پشت سرم صدای راه رفتن میاد. یه لحظه برگشتم و دیدم که یه جوان سیه چرده! با موهای کوتاه، سویشرت زردرنگ، شلوار سیاه و دمپای داره راه میره، سرمو بر گردوندم و به راهم ادامه دادم.
وقتی به خیابون رسیدم، صدای سلام شنیدم که از همون فرد با سری که داشت تکون میداد و میخندید، میومد. منم یه لبخند زدم، سلام کردم و به مسیرم ادامه دادم.
هر چی جلوتر میرفتم از تشابه مسیرمون بیشتر تعجب میکردم تا اینکه در نهایت دوباره توی راهرو خوابگاه دیدمش. باورم نمیشد که اون هم دانشجوی همینجا باشه. دوباره باهاش سلام و احوال پرسی کردم، احساس کردم که خیلی خوب نمیتونه فارسی حرف بزنه. ازش پرسیدم که شما مصری هستی؟ و جواب داد که نه من هندی ام.
خیلی برام جالب بود که هندیها هم برای رفتن به دانشگاه هم به ایران میان. دوباره باهاش دست دادم و از هم خداحافظی کردیم. همون روز چند بار دیگه هم توی خوابگاه دیدمش و هر دفعه به شکل خیلی جالبی با هم احول پرسی کردیم، بعداً از بچهها شنیدم که اسم ایشون مهدی عه!
دو روز پیش ساعت ۴:۳۰ شب توی خوابگاه بیدار شدم، به نمازخونه رفتم تا نمازو جماعت بخونم ولی راستشو بخواین حالشو نداشتم و وقتی بچهها گفتن که حاجآقا نمیاد خوشحال شدم
وقتی خواستم بخوابم، خوابم نمیبرد و حدود یکی دو ساعتی رو به خودم ور رفتم. توی خواب و بیداری بودم که حس کردم هماتاقیام داره به در تراس ضربه میزنه. چشمامو باز کردم، خواستم تکون بخورم که احساس کردم اصلا نمیتونم بدنم رو تکون بدم! نه اینکه بخوام تکون بدم و نشه، در واقع اینطوری بود که اصلا انگار کنترل بدنم دست خودم نبود.
برای چند لحظه فکر کردم که مُردَم و چون داره روحم از بدنم جدا میشه نمیتونم کاری کنم! اون صدای در هم دیگه قطع شده بود. ترسیدم بغل تختم رو نگاه کنم، گفتم که شاید عزرائیل باشه
ولی خداروشکر بعد از چند ثانیه پام رو تونستم تکون بدم، واقعا لحظات ترسناکی بود. بعدش به این فکر کردم که اگه واقعا عزرائیل اون طرف تخت منتظرم بود چی؟ اون موقع باید چی کار میکردم؟ ولی خب انسان فراموش کاره، حس ترسم هم به مرور کم و کمتر شد.
هرچی خدا بخواد!
سلام
من فریفم، فعلا یه دانشجوی ساده!
این وبلاگو ساختم چون به نظرم گاهی اوقات منتشر کردن چرت و پرتهایی که توی ذهنم میان، میتونه جالب باشه و مرور زندگی و تصمیماتم رو هم راحتتر میکنه.
اول یه کانال تلگرام ساختم ولی وقتی دیدم قرار نیست هیچ مخاطبی داشته باشه تصمیم گرفتم که به اینجا بیام بلکه فرجی بشه.
هرچی خدا بخواد!