دیروز عصر وقتی داشتم از دانشگاه میرفتم خوابگاه که بسته یه رو بگیرم ، دیدم از پشت سرم صدای راه رفتن میاد. یه لحظه برگشتم و دیدم که یه جوان سیه چرده! با موهای کوتاه، سویشرت زردرنگ، شلوار سیاه و دمپای داره راه میره، سرمو بر گردوندم و به راهم ادامه دادم.
وقتی به خیابون رسیدم، صدای سلام شنیدم که از همون فرد با سری که داشت تکون میداد و میخندید، میومد. منم یه لبخند زدم، سلام کردم و به مسیرم ادامه دادم.
هر چی جلوتر میرفتم از تشابه مسیرمون بیشتر تعجب میکردم تا اینکه در نهایت دوباره توی راهرو خوابگاه دیدمش. باورم نمیشد که اون هم دانشجوی همینجا باشه. دوباره باهاش سلام و احوال پرسی کردم، احساس کردم که خیلی خوب نمیتونه فارسی حرف بزنه. ازش پرسیدم که شما مصری هستی؟ و جواب داد که نه من هندی ام.
خیلی برام جالب بود که هندیها هم برای رفتن به دانشگاه هم به ایران میان. دوباره باهاش دست دادم و از هم خداحافظی کردیم. همون روز چند بار دیگه هم توی خوابگاه دیدمش و هر دفعه به شکل خیلی جالبی با هم احول پرسی کردیم، بعداً از بچهها شنیدم که اسم ایشون مهدی عه!