از اینکه هی بیام در مورد احساسات احمقانهام، چرت و پرت بگم بدم میاد. اون وبلاگهایی که اینجوری هستن رو هم خیلی دوست ندارم! ولی خب فکر میکنم با این کار خالی میشم. یک بار نوشتن بهتر از ۱۰۰ بار مرور کردن و عذاب کشیدن توی ذهنه.
یه سکانس از یه فیلم توی لینکدین پخش میشد که در مورد یونگ و فروید بود. یه پسر بچه سر شام از جفتشون پرسید که عشق چیه؟ اون ها هر کدوم جواب های مختلفی دادن ... آخر کار فروید گفت که ولی اینو یادت باشه هیچ وقت انکار نکن! برو و بلند داد بزن. من داد نمیزنم ولی یاد گرفتم که دیگه حداقل برای خودم انکار نکنم. انکار صرفا عذاب بیشتره. وقتی آدم قبول میکنه که توی یه چاهی افتاده راحت تره تا وقتی که هی فکر میکنه توی چاه نیست ولی دور و برش همش سیاهه. گاهی باید سیاهی رو پذیرفت.
هر وقت متوجه احتمال وجود رابطهای بین اون بنده خدا و یکی دیگه میشم، ناراحت میشم.( البته گاهی اوقات هم خوشحال میشم میگم شاید واقعا این اتفاق، مشکلو حل کنه ولی خب شک دارم).
تو تصمیمتو گرفتی، یادت نره. لعنت بهت. اما دیگه انکار نمیکنم. تو باید قبول کنی. حتی باید قبول کنی که ممکنه یه مدت طولانی عقب بیوفتی. با پذیرفتنه که میتونی بری جلو.
نمیدونم اینکه آیا چند سال بعد این وبلاگ وجود داشته باشه چیز خوبیه یا نه! شاید زنم براش جالب نباشه این وبلاگ! ( به شرط حیات و زن گرفتن!) ولی خب من حقیقت رو پنهان نمیکنم.( البته داد هم نمیزنم!) این افکار این دوران منه. واضحا احمقانه است ولی خب حقیقته!
هرچی خدا بخواد.