در حالی که توی اتوبوس برگشت به شهرم هستم و یه پسر بچهی پر حرف داره توی صندلی عقبی در مورد لیگ ایران و علی الخصوص پرسپولیس چرت و پرت میگه، این پست رو مینویسم.
چند وقتیه که فکر میکنم اونقدر هم خوابگاه جای بدی نیست! قبلا خیلی اذیت میشدم و هروقت میخواستم برگردم شهرم کلی ذوق داشتم. یادمه سال اولی که اومده بودم، وقتی میخواستم آخر هفته برگردم، از شنبه خوشحال بودم! ولی خب الان دیگه اینجوری نیست. آدم تغییر میکنه. دیگه عادت کردم. حتی گاهی اوقات حس میکنم که قراره توی آینده دلتنگ اونجا بشم. دلتنگ فوتبال دیدنها، پینگ پنگ بازی کردنها، مرور های چندتایی شب امتحان، رقصیدنهای شب امتحان، خندیدنها، خندیدنها ... چقدر زود گذشت !
من وقتی دبیرستانی بودم خیلی تصادفی وبلاگ یکی رو پیدا کرده بودم که زمانی که توی آمریکا درس میخوند، توش مینوشت. اون بنده خدا برگشت ایران و استاد دانشگاه شد و حتی جالبه که من هم دستیار حل تمرین( اصطلاحا TA)اش شدم. البته روم نشد که بهش بگم که من از طرفداران شما بودم اما به هر حال این همه قصه خوندم که یه جمله قصاری رو که توی وبلاگش خونده بودم بیان کنم:
آدما از وقتی مهاجرت میکنن دیگه برای ادامه زندگی نه توی مبدأ و نه توی مقصد ۱۰۰ درصد راضی نیستن،( البته با تعریف ضعیفی از رضایت !) توی مقصد راضی نیستن چون که فیلشون یاد هندستون میوفته و توی مبدأ هم دیگه همیشه راحت نیستن چون که میگن فلان چیز مقصد هم حال میدادا !
حتی این موضوع روی یه جای دیگه هم اثر گذاشته، قبلا فکر میکردم که خودم دوست دارم برگردم پیش خانوادهام و مطلوبیت بیشتری که اونجا دارم ایجاب میکنه که قید توی ممالک خارجه (از جمله تهران) موندن و حتی اون بنده خدا رو بزنم اما حالا بعضی وقتها فکرم میکنم که نه! شاید به خاطر مطلوبیت بیشتر نیست که میخوام برگردم! شاید به خاطر احساس وظیفهای که میکنم میخوام برگردم. البته شاید هم نه! شاید هم قبلا هم همینطور بودم!
ببخشید بابت این همه overthink! بالاخره باید یه جایی خالی میشدن و چه جایی بهتر از اینجا؟
هرچی خدا بخواد
پ.ن: دیگه ساکت شد بنده خدا ...