نمیدونم چی میخوام بنویسم، فقط میخوام یه چیزی بنویسم بلکه یکم از آشوب دلم کم شه. باز هم باید بگم که خسته شدم. اما خب چه کنم؟ یه سری درس مشترک هست میشه برداشت یا برنداشت. حتی مطمئن نیستم که کدوم دروس قطعا مشترکن یا نه . . .
اگه دروس مشترک رو برندارم، کمتر میبینمش ولی خب شاید کمتر دیدن باعث شه همون اندک بار هایی که میبینم اثر بدتری بگذارن! ولی دیگه نمیخوام دلم بلرزه و متأسفانه این اتفاقیه که میوفته، تلاش هم مفید واقع نمیشه. از طرفی درسهای خوبی به نظر میرسن برای این ترم. حتی قول هم دادم بابت همگروهی به دوستان ول خب بهشون گفتم که ممکنه بر ندارم اون درسها رو. شما بودین چی کار میکردین؟ دوباره مثل ترم پیش فرار میکردین؟
ببین تورو خدا ترم هشتی گیر چه چیزایی افتادیم. ولی من میدونم که تقصیر خودمه و از تاوانش هم نمیترسم. فوقش اینه که کلا زن نمیگیرم. نمیدونم که چرا حس میکنم قراره یه زمانی به این جمله بخندم ولی خب به هر حال همینه که هست.
قبول دارم به شکل خودآگاه خیلی نمیخواستم توی این هچل بیوفتم. اما خب کارهای دیگهای کردم که منو لایق این وضعیت کرده. هر چی خدا بخواد. شاید حتی چیز بدی هم نیست! ولی خب عقلم الان خیلی نمیکشه که چرا ممکنه خوب باشه؟ ولی شاید یه روزی فهمیدم. البته شاید هم هیچ وقت نفهمیدم. کاش یادم باشه اگه فهمیدم بیام و اینجا بنویسم.
تصمیمام تا الان که فراره، ایشالا که این ترم، ترم آخره.
هرچی خدا بخواد.